وقتي تاريخ را ،آنهم نه تاريخ قرن گذشته بلكه روزهاي ۲۵ يا ۲۶ سال پيش را مرور كني ،ميبيني آنچه حماسه در تاريخ نام گرفت حاصل مقاومت و جان باختگي مردم معمولي بوده،خرمشهر را جوانهايي به سن و سال من و تو كه در كوچه ها براي يكديگر جوك مي گفتند،عاشق بودند،موهايشان را مد روز كوتاه مي كردند ،لباس هاي رنگي مي پوشيدند و رمان هاي رومن رولان مي خواندند،باز پس گرفتند.همين ها البته عضو بسيج محله شان نبودند براي اينكه معاف از رزم شوند يا سفر مجاني به جمكران بروند .
البته اين مطلب را ۲ روز پيش خواستم بنويسم اما بلاگفا مشكل داشت،اما وقتي گزارش سفر رييس جمهور به استان اصفهان را از راديو مي شنيدم ،دلم براي همين مردم ،آدم هاي معمولي دور و برم سوخت.
جان مردم امانتي ست در حيطه مسووليت حاكمان ،بازيچه اي يا گوهري عزيز ؟!/
۲ خرداد گرامي باد./
يا وقتي تمام روز بلند تابستاني روزه بوده اي و حالا لحظه افطار داري يك حس خاص را تجربه ميكني!
من در حسي بر لبه سكو غوطه ورم ،در امتحان ارشد قبول شده ام و حالا انگار مي فهمم ديگر آن جوان ۲۰ و چند ساله بي پروا نيستم .خوشحالم و البته مضطرب!/
وقتي به مردم نگاه ميكني ،در خيابان در صف اتوبوس ،در آمد و شد روزمره شان براي كار ،هنگام جر و بحث و دعواي تاكسي ها و ... از يك طرف از مردم خسته و عصباني مي شوي و با خود قضاوت مي كني كه حق شان است آنهمه بدبختي و زشتي با وجود بهره مندي از اينهمه منابع بي نظير موجود و از سوي ديگر مي انديشي به حكمراناني كه در دوره زمامداري و كشورداري شان بجاي توسعه و رشد و پرورش نسلهايي سالم ،متخلق و فعال كم و بيش مشغول كينه ورزي و هيجان طلبي و تاخت و تاز بوده اند.چه كسي مقصر است؟مردم يا حاكميت؟مگر حاكميت بخشي از توده اجتماع نيست؟و مگر تعاملات اجتماعي محصول سياست ورزي و منش زمامداران نيست؟ اين چرخه معيوب چه ترفند برون رفتي مي تواند داشته باشد؟/
باز ريزش بارانكي ست روشن بار.
درين بلاغت سبز
حضور روشن ايجاز قطره بر لب برگ
و بال هاي نسيم از نثار باران تر.
سبوي خاطره لبريز مي رسم از راه
به هر چه مي بينم
در امتداد جوي و درخت
دوباره ساغري از واژه
مي دهم سرشار."(شفيعي كدكني)/
این آخر شب ،آنقدر دلتنگم که دلم می خواهد حلقه های دود اطرافم را بگیرد.مثل شب های ستاد،مثل آنوقت هایی که با خستگی خودکشی می کنی و برای گپ زذن و شاید نوعی فرار ناخودآگاه دوباره ۱۲ شب می روی ستاد .برای دیدن آنها که که مثل خودت گریزانند و دلتنگ،اما روزمرگی هنوز مغلوبشان نکرده!
دلتان برای یک انتخابات که کاندیدای تایید شده داشته باشید تنگ نشده؟؟/
این روزها زیاد در گذشته پرسه می زنم.روزهایی پر از رهایی ُپر از دلتنگی پرُ از احساس تنهایی و گاه پر از سرمستی.
روان شناسان رشد ،تحول و رسش را فرایندی غیر قابل بازگشت می دانند مگر اینکه مغز آسیب جدی ببیند.تصور کن خاطره عشق،رنگ نگاه کسی که تنها نگهت آن رنگ را دیده است در مرکز مغز آسیب ببیند،آیا اگر دوباره او را ببینی از نو عاشق نمی شوی.دلم برای آنکه آنقدر بزرگوار بود که فقط خودش می داند چقدر رنج بر جان من و او گذر کرد تنگ شده.چه کسی کوتاهی کرد بجز سرنوشت؟
حس کردم جریانی لطیف از شوق زندگی بر جانم گذر کرد وقتی همه درختان زبان گنجشک دنیا با این اشتیاق بذرافشانی می کنند تا مگر بذری بروید،جایی برای نومیدی انسان باقیست؟
کیفیت درصد بازدهی مهم تر تر از مطلق درصد بازدهی ست.آنچه ما را نا امید و فرسوده حال می سازد آن والدانگی کما ل گرای عیبجوی درونمان است.
درنگ کنید ،لحظه ای از غوطه وری در هوا و دمی و بازدمی به هزاران سال از کف رفته می ارزد.مگرنه؟!/